علم چيست؟ آیا هومیوپاتی روشی علمی است؟
علم چيست؟ آیا هومیوپاتی روشی علمی است؟
براي درك بهتر مطالب و برسي ارزش علمي آنها ابتا اجازه دهيد تا تعريفي از علم داشته باشيم. ذهن و فكر جستجوگر و پوياي انسان همواره در تلاش براي شناخت شگفتيها و اسرار جهان هستي است. و غالبا تمام نيروي خود را براي دستيابي به ناشناختههايش بكار مي برد. در اين راستا براي راحتي كارها دانستههاي خود را طبقه بندي كرده و آنها را در شاخههاي مختلفي قرار داده و علم ناميده مثل علم شيمي، فيزيك، فلسفه، منطق، پزشكي، مهندسي و …
علم در زبان فارسي به دو معني به كار برده مي شود:
1- معناي اصلي و نخستين علم، دانستن در برابر ندانستن است (معادل كلمه Knowledge در انگليسي). در اين معنا، علم در برابر جهل قرار ميگيرد. لذا به هرنوع دانستني صرفنظر از نوع آن علم ميگويند و كسي عالم است كه جاهل نباشد. مطابق اين معنا، اخلاق، رياضيات، فيزيك، نجوم و … علم هستند و هركس كه يكي يا چندتا از آنها را بداند عالم ناميده ميشود.
2- در معناي دوم، علم منحصرا به دانستنيهايي اطلاق ميشود كه آزمون پذير بوده و بر تجربه مستقيم حسي مبتني باشند (معادل كلمه Science در انگليسي). علم در اينجا در برابر جهل قرار نميگيرد، بلكه در برابر همه دانستنيهايي قرار ميگيرد كه آزمونپذير نيستند. اخلاق (دانش خوبيها و بديها)، متافيزيك (دانش احكام و قوانين مطلق هستي)، عرفان (تجارب دروني و شخصي)، منطق (ابزار هدايت فكر)، فقه، بلاغت و … همه بيرون از علم به معناي دوم آن قرار ميگيرند و همه به اين معنا، غيرعلمي هستند (اغلب آنچه را كه از طريق حس و تجربه به دست نميآيد فلسفه مي نامند). اين تعريف زاييده افكار ماديگرايانه غربي است و از زمان رنسانس رشد كرده و بخشي از علم به معناي اول است ولي علم به معناي اول از تولد انسان در اين جهان وجود داشته است. متاسفانه اغلب افراد وقتي صحبت از علم ميكنند منظورشان علم تجربي است.
ولي همه مدح وتحسيني كه در قرآن و معارف اسلامي (و حتي ساير اديان و مكاتب الهي) درباره علم و عالم شده است و همه توصيههايي كه به آموزش علم گرديده و آنچه در فضايل و رذايل علم و جهل گفته شده است، به مفهوم علم به معني اول دلالت ميكند و نه علم به معني علم صرفا تجربي.
علوم تجربي:
براساس تجربه و مشاهده و از راه آزمون بدست مي آيد و به علومي گفته ميشود كه از ثبات و قطعيت برخوردار بوده ودر هر مكان و زمان مشابه، قابل تجربه و تكرار باشد و نتيجه مشابه و مشخص حاصل شود. در غير اين صورت ابطال ميشوند (ابطال پذيري از خواص اين علم است). آزمونها بدنبال فرضيهاي كه شخص در ذهن دارد صورت ميگيرد. براي آنكه ببيند آن طوري كه در مورد قضيه تصور كرده صحيح است يا خير؟. تفسير نتايج بدست آمده نيز همواره بايد بر اساس تئوريها و قانوانين علمي قبلي صورت گيرد و منجر به نظمي پايدار شود. اگر همه اين گزينه ها موجود باشند از نطر علوم تجربي علمي محسوب شده و منجر به امكان پيش بيني مشروط ميگردد مثل پيش بيني سرعت حركت اجسام بر اساس قوانين حركت و شتاب.
اغلب ما تمايل داريم كه به يافتههاي علوم تجربي تكيه و استناد كنيم چرا كه در نظر اول به ضمن تكرار پذير بودن، قابل لمس تر و مطمئنتر به نظر ميآيد. آيا واقعا چنين است؟ علوم تجربي سه شاخه اوليه و اصلي دارد يعني علم شيمي، علم فيزيك و علم رياضي. علم شيمي محدود به علم مواد است و در حوزه خارج مواد حرفي براي گفتن ندارد و براي اثبات اتم، مولكول و . . . وابسته به علم فيزيك است. علم فيزيك علم گستردهتري است و به كمك رياضيات قوانين حركت، نور و . . . را توضيح داده و اغلب اتفاقات اطراف ما را توجيه ميكند و حتي نظرياتي در مورد نحوه خلقت جهان هستي ارائه مينمايد. بنظر ميآيد مطمئنترين قسمت علوم تجربي رياضيات باشد چراكه به مرور زمان با پيشرفت علوم دائما نظريات و قوانين علمي فيزيك و شيمي تغيير ميكنند مثلا نظريه كوانتومي نظريات نيوتوني را زير سئوال برده و كم اعتبار كرده ولي از اول تاريخ مسائل رياضي تغيير چنداني نكردهاند بطور مثال حاصل ضرب عدد دو در خودش هميشه چهار بوده. آيا واقعا چنين است؟ اگر كمي دقت كنيم ميبينيم كه در رياضيات نيز مفاهيمي اوليه، بدون علت و بطور اجبار تعريف و تحميل شده است كه اغلب اين تعريفها اشكال دارند ولي هيچ گاه به اين اشكالات توجه نميشود و در نتيجه تمامي علومي كه بر روي اين اشكالات پايه ريزي ميشوند اشكال خواهند داشت اگر به تعريفهاي اوليه رياضي مثل نقطه، صفر، خط، پاره خط و . . . دقت بيشتري كنيد مسئله ثبات و قطعيت علوم تجربي بيشتر مورد ترديد قرار ميگيرد بطور مثال به تعريف پاره خط دقت كنيد. يك پارهخط يك سانتيمتري و يك پارهخط صد متري هر دو از بينهايت نقطه تشكيل شدهاند. پس تفاوت آنها كجاست؟ كدام بزرگتراست؟ (هر دو بينهايت نقطه دارد و نميتوان گفت كه نقاط موجود در پاره خط دومي بيشتر است و . . .) به تعريف نقطه، صفر، يك و . . . هم فكر كنيد مسئله جالبتر ميشود. و ممكن است به جائي برسيد كه علومي را كه به آنها دست يافتهايم و باور داريم چيزي جز توهم به نظر نيايد.
جزءنگري و گزينشيبودن هم از صفات جداييناپذير علوم تجربي است. به عبارت ديگر، كلگرايي يا مطالعه و تجربه همزمان همه جوانب يك پديده در علم تجربي جايگاهي ندارد و اصولا تجربه از بررسي يكي از جنبه هاي يك واقعيت بدست ميآيد. در نتيجه جزءگرائي يكي از محدوديتهاي اصلي علوم تجربي است. مثلا وقتي يك برگ درخت را در نظر مي گيريم در علم تجربي نمي توان تمام خواص آنرا مثل خواص دارويي، قدرت فتوسنتز، مقدار آب، اتمهاي سازنده، خواص و نحوه آرايش اتمها، تاثير اين برگ بر اكوسيستم، انرژي ذخيره شده در آن، تنوع و مقدار املاح معدني آن و….. را همزمان برسي كرد بلكه محقق از يك ديد محدود وخاص به آن مي نگرد و فرضيه اي را در ذهنش مي سازد و بعد فقط آن مورد را بطور مستقل برسي مي كند.
قرن نوزدهم ونيمه اول قرن بيستم دوران رشد و غرور علوم تجربي بود و تصور مي شد از رازهاي جهان پرده برداشته شده و همه معماهاي جهان از طريق علوم تجربي حل خواهد شد. ولي نتنها اينگونه نشد بلكه ضعف اين علوم بيشتر مشخص گرديد و با پيشرفت اين علوم برخي از اصولي را كه به آنها رسيده بودند زير سئوال رفت. بطور مثال، اول ثابت شده بود كه نور بسته هايي از انرژي است كه به شكل فوتون از منبع نوراني پرتاب مي شوند. بعد مشخص شد كه نور خواص حركت موجي دارد و برسي هاي اخير نشان مي دهد كه نور خواص كوانتومي از خود نشان مي دهد و در آينده مطالب جديدتر ديگري مشخص خواهد شد. پس با توجه به اينكه ثبات وقطعيتي در اين يافته ها وجود ندارد آيا مي توان گفت كه علم در حال تغيير است يا يافته هاي ما غير علمي اند يا بيش از يك واقعيت خارجي وجود دارد يا همه يك چيز است و دانسته هاي ما ناقص است؟
سئوال اساسي كه مطرح ميشود اين است كه با توجه به اينكه علوم تجربي با گذشت زمان و اختراع يا پيشرفت دستگاها در حال تغييراند آيا اين يافته ها علم واقعي هستند؟ همچنين بسياري از مواردي كه هنوز ناشناخته اند و با دستگاها و ابزار كنوني قابل برسي و سنجش نيستند واقعيت علمي اند؟ ابطال پذيري و جزء نگري اين علم چه تاثيري در اعتبار آن دارد؟
همچنين بايد در نظر داشت كه پديدههايي كه حذف و تغيير عوامل در آنها مقدور نباشند يا قابل تكرار نباشند (مثل خلقت جهان) تن به تجربه علمي نميدهند و لذا خارج از قلمرو علم تجربي ميباشند.
البته اين سخنان براي بيمقداركردن ارزش علوم تجربي نيست، بلكه تنها براي شناساندن مرزها و تواناييها و محدوديتهاي آن ميباشد. اغلب اطلاعات ما از جهان محدود به ادراكات حواس پنجگانهمان است ولي قطعا براي شناخت وسيعتر جهان پيرامونمان نياز به ابزارها و ادراكات بيشتري داريم.
بعد از اين مقدمه جايگاه علم پزشكي كجاست؟
همواره علم پزشكي قصد دارد واقيتي بنام بيماري را از بين ببرد و واقغيتي بنام سلامتي را جايگزين آن بكند. در تعريف سلامتي خواهيم ديد كه سلامتي امري پويا و ديناميك است پس ثبات ندارد. از طرف ديگر پزشكي مبتني بر علم آمار است و آمار به برسي رابطه ميان دو يا چند عامل يا تعيين شاخص ها مي پردازد كه اين مطالب در هر جامعه و منطقه اي نسبت به جامعه ومنطقه ديگر متغير ومتفاوت است و ممكن است در طول زمان ونسلها تغييرات زيادي از خود نشان دهد پس ثبات وقطعيت ندارد. رابطه ميان اتيولوژي و بيماري نيز بر اساس مطالعات آماري بدست ميآيد حتي پروتوكل هاي درماني نيز حاصل مطالعات آماري اند.
بطور مثال برسي ها نشان داده كه رابطه مستقيمي بين افسردگي و پايين بودن دوپامين مغز وجود دارد. از اين رابطه نتيجه گرفته ميشود كه پايين بودن دوپامين مغز علت افسردگي است در حالي كه ممكن است عامل سومي كه هنوز شناخته نشده عامل كاهش همزمان دوپامين و ايجاد افسردگي باشد. در مثالي سادهتر فردي را در نظر بگيريد كه بعلت زمين خوردن دچار درد وقرمزي پا شده، با توجه به اينكه رابطه مستقيمي بين اين دو وجود دارد آيا ميتوان گفت كه قرمزي پا دليل درد پاي بيمار است؟ جالب اينكه قرمزي ناشي از گشاد شدن عروق سطحي پوست است و با گذاشتن تكهاي از يخ هم قرمزي پا بر طرف مي شود و هم درد پاي بيمار كاهش مي يابد درحالي كه يخ را براي قرمزي پا، نه كاهش درد پاي بيمار بكار برده ايم.
پس در ديدي كلي تر متوجه ميشويم كه علم پزشكي بعلت آماري بودن مطالب آن نسبي است و هيچگاه درمانهاي آن از قطعيت و ثبات كامل برخوردار نيستند و ضمن اينكه دائم در حال تغيير است درمانهاي آن نيز در يك زمان بسته به شرايط ممكن است از فردي به فرد ديگر متفاوت باشد.
ارزش علمي هوميوپاتي چقدر است؟
هوميوپاتي نير يكي از روشهاي درماني مورد قبول مجامع پزشكي است كه بر اساس تجربه و آزمون و برسي آماري اطلاعات ايجاد شده و رشد و ترقي يافته است. و نه تنها از نظر علمي چيزي كمتر از پزشكي رايج ندارد بلكه بعلت برخي مزايا وقابليتهاي منحصر بفردش در صورت استفاده صحيح و بجا نتايج چشمگيرتري نيز بدست ميدهد. شايد تفاوت عمدهاي كه در روش تحقيقات علمي طب هوميوپاتي و طب رايج وجود دارد علت اصلي فاصله گرفتن طرفداران هر يك از اين روشهاي درماني باشد در حالي كه هدف اصلي، درمان بيماري است.
در تحقيقات طب كلاسيك بعلت جزء نگري اغلب يك مورد خاص يا تاثير يك دارو روي همه افراد تحت برسي (گروه هدف)، برسي ميشود مثلا اثر داروي X در بهبود سردرد افراد ميگرني. در حالي كه اگر قرار باشد تحقيقات مشابهي در افراد ميگرني به روش هوميوپاتي صورت گيرد بعلت كلي نگري اين روش بايد تمام ابعاد يا علائم بيمار براي انتخاب بهترين دارو در نظر گرفته شود پس در روش درمان هوميوپاتي نميتوان به همه بيمارن با خصوصيات وساختارهاي مختلف يك داروي واحد تجويز نموده اثر آنرا برسي كرد.





